نشانی

در دنیایی که حتی کوچکترین چیز های بین ما می تواند تغییر ایجاد کند شادی و محبت فراتر از بدی خواهد بود.

نشانی

در دنیایی که حتی کوچکترین چیز های بین ما می تواند تغییر ایجاد کند شادی و محبت فراتر از بدی خواهد بود.

داستان کوتاه زیر رو خوندم گفتم بگذارم توی وبلاگ شاید کسی بخواد بخونه:

کرکس سالخورده گفت:

فرزندان من ! در صورتیکه سر مشقهای مرا دیده اید، بنصایح من محتاج نیستید. مشاهده کرده اید که مرغ را از مزرعه، خرگوش را از صحرا ، بزغاله را ازچراگاه ربوده و اسیر چنگال خویش ساخته ام. شما اکنون فهمیده اید که چگونه چنگ فرو برید.

  غالبا از گوشت انسان بشما ضیافت داده ام ، البته طعم آن غذای لذیذ را بخاطر دارید.

کرکس های جوان گفتند:

بما بگوئید انسان را در کجا می توان یافت. چرا هرگز یک آدم را بآشیان ما نیاورده اید؟

انسان بسیار سنگین است . وقتی او را پیدا می کنیم آنچه از دست ما برمیاید این  است که گوشتش را قطعه قطعه کرده، استخوانش را در زمین بگذاریم.

در اینصورت برای کشتن او چه تدبیری بکار میبرید؟

ما ، نه در قوه ، نه در مکر خدعه ، بانسان شباهت نداریم! اگر طبیعت که آدمی را محض احتیاج ما ذخیره نموده، سبعیت غریبی در او بودیعه نمیگذاشت کرکسان نمی توانستند ذائقه ی خود را با چاشنی این خوراک آشنا کنند. اکثر اوقات دو گروه از آدمیان بیکدیگر رسیده، با هیاهویی عظیم زد و خورد می نمایند. از مصادمه ی آنها هوا پر از آتش می شود، همینکه این داد و فریاد را شنیدید و این شعله ها را دیدید ، با کمال سرعت بهمان سمت بروید. در این وقت این دو دسته بکشتن هم مشغولند !

-------------------------------------------------------------------------------------------

یادمه بچه که بودم فکر می کردم اگه تلوزیون را خاموش کنم هر چی داره نشون می ده همونجا پاز می شه! چندین بار که داشتم کارتون نگاه می کردم این کار رو انجام دادم اما وقتی برمی گشتم و اونو روشن می کردم می دیدم تموم شده !!؟

یه خرده حرف

بالاخره بعد از حدود ۲۰ روز مسافرت دیروز از مسافرت برگشتم. مسافرت خوبی بود پر از اتفاقات و تجربیات جالب. سفر من به اصفهان و شهرکرد و چند روستای رویایی بود.بخاطر سنگینی و بار زیاد ماشینمون نتونستم لپ تاپ ام رو با خودم ببرم و وبلاگ رو آپ کنم هر چند توی هر محله ی اصفهان چند تا کافی نت بود اما اونقدر سرگرم شدم که نتونستم وبلاگ رو آپ کنم شهرکرد هم که رفتم چیزی که زیاد نمی دیدم کافی نت بود.

هر سال سعی میکنم تابستون حداقل یه سفر رو برم.سال گذشته اول تابستون رفتم دریا کنار و بعد اومدم اصفهان،تقریبا اصفهان توی برنامه ی هر تابستونم هست.شهر زیباییه هر چند همه اصفهان رو کاملا می شناسن و حداقل یه بار اونجا رو دیدن.

به نظر من اصفهان شهر بدست اوردن انرژی و آرامشه هر چند بخاطر شلوغی و ترافیکش گاهی دچار سردر گمی می شی و اون آرامش سال های گذشتشو نداره اما باز هم از خیلی کلان شهر های دیگه آرامش بیشتری داره و میشه توی پارک هاش تا حدودی احساس آرامش کرد و به گذشته و حال و آینده فکر کرد. خیلی یا میگن اصفهان شهر بازنشسته هاس و خیلی از کسایی که باز نشسته می شن میرن اصفهان زندگی کنن،میگن اصفهان شهر صنعتی نیست و شهر تفریح و خوش گذرونیه، نمی دونم این گفته ها چقدر صحت دارن. اگه شد و تونستم عکس های سفر رو توی وبلاگ می گذارم.   

کنکور و ...

این روز ها ، روز های پر تنشی و پر اضطرابی برای کنکوریها است روز هایی که مشخص می کنه که چه کسایی مزد زحماتشون را می گیرن!
این روز ها وقتی کنکوریها رو می بینی ، کسایی رو که مجاز به انتخاب رشته شدن، آنهایی که رتبه ی بهتری دارن سر از پا نمی شناسن و انگار تموم دنیا رو بهشون دادن و کسایی که مجاز نشدن ، انگار دنیا رو سرشون خراب شده و تموم آمال و آرزو هاشون رو بر باد رفته می بینن تموم  آن آرزو هایی رو که طی یک سال توی وقتهای آزادشون توی ذهنشون پرورونده بودن.
همه افراد به نوعی این دوران رو گذروندن.دوران تقریبا آرام قبل از کنکور ، فکر کردن به آرزو ها و فاصله ای که با کنکوری داری کمی شخص رو آرام می کنه، و دوران پر اضطراب روز امتحان که از شدت اضطراب خدا خدا می کنی سریعتر بیاد بره هر چی می خواد بشه. و دوران بعد از امتحان و دعا کردن و آیة الکرسی خوندن ها برای پذیرفته شدن .حتی فکر کردن به آن دوران هم برام سخته و هیچ وقت دوست ندارم تکرار بشه.
چند سوال:
آیا این حقه، این حقه دوران دبیرستان درس ات خوب باشه ولی توی کنکور در نیای؟
این حقه درس ات از خیلی یا بهتر باشه، اونا در بیان ولی تو نه؟
و...؟؟؟

نوشتن

گاهی وقتا توی ذهنمون تفکرات و موضوعات مختلفی وجود داره که توی ذهن آنها را به آسانی می شه حلاجی کرد و در مورد آنها داستان سرایی کرد اما وقتی می خوای اونارو روی کاغذ و یا توی وبلاگ بیاری واقعا مشکل می شه و نمی شه آنها رو به صورت ادبی جمله بندی کرد بخصوص برای افرادی که رشته ی تخصصی شون ادبیات و ... نباشه.

اما خوبی وبلاگ اینه که همه ی افراد از آماتور گرفته تا حرفه ای ها می تونن نظرات و عقاید و خاطرات خودشون رو بر اساس میزان درک شون از ادبیات بنویسن. و خیلی از همین افراد هم به راحتی می تونن منظور و احساس شون را به دیگران برسونن.

تابستان خوزستان 

تابستان جنوب،تابستان طاقت فرسایی است. وقتی به آسمان جنوب نگاه می کنی می بینی تابش خورشید اجازه نمی ده رنگ واقعی آسمان را ببینی و انگار آسمان رنگ خودشو از دست داده. وقتی صبح از خواب پا می شی و به فکر اینکه روز خوب و مطبوعی را در پیش خواهی داشت، و وقتی عصر می شه و برای پیاده روی به خیابون می ری تابستون باد گرمش رو نثارت می کنه. و وقتی در روز های شرجی جنوب با لباس های اتو شده بیرون می ری و وقتی بر می گردی کاملا خیس شده ای و چند کیلویی وزن کم کرده ای آنوقت می فهمی تابستون جنوب  چه تابستون طاقت فرسایی است.    

نشانی

((خانه ی دوست کجاست؟)) در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد

 رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

 و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

(( نرسیده به درخت  کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته  آن کوچه که او پشت بلوغ  سر بدر می آورد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا  خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا  جوجه بر دارد از لانه ی نور

و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟)) 

                                                               سهراب سپهری