| |
| یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386 |
| هلو یا شلغم!!! |
|
یه داستان کوتاهی رو توی روزنامه ی ایران (شماره ی 3850) خوندم به نظر من جالب بود دلم نیومد واسه شما نزارم:
من این داستان را بارها تعریف کردم، ولی چون خیلی دوستش دارم ،باز هم تعریف می کنم. یک روز یکی از دانشجویانم گفت: ((من می دونم چرا همیشه غمگین و نا امید هستم، به خاطر این که دلم می خواهد همه منو دوست داشته باشند و این توی زندگی آدم ها ، غیر ممکنه. شاید من خوشمزه ترین و درشت ترین هلوی دنیا باشم ، ولی واقعیت اینه که خیلی ها به هلو حساسیت دارند، اون قدر زیاد که ترجیح می دن من شلغم باشم و هلو نباشم.))
بدبختی ما موقعی تماشایی می شود که شلغم هستیم ، ولی می خواهیم به هر ضرب و زوری که هست هلو بشویم. چه سالاد میوه شلم شوربای افتضاحی. بهتر نیست به آدم ها بگوییم: (( متاسفم ! اگر امکانش بود ، دوست داشتم برای شما هلو باشم ، ولی من یک شلغم هستم و کاریش هم نمی تونم بکنم.))
می دانید موضوع چیست ؟ صبر ندارید. اگر به اندازه کافی صبر کنید، بالاخره یک کسی پیدا می شود که دیوانه ی شلغم باشد، آن وقت می توانید تمام عمرتان را شلغم باشید و مجبور نیستید مثل یک هلو زندگی کنید و بیهوده انرژی خود را برای هلو بودن از دست بدهید.
( لئو بوسکالیا)
|
|