نشانی
  
 در دنیایی که حتی کوچکترین چیز های بین ما می تواند تغییر ایجاد کند شادی و محبت فراتر از بدی خواهد بود.
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386
سفر به فراسو

 خسته بودم به همین خاطر خیلی زود خوابیدم .یهو از خواب پریدم .خواب بدی دیده بودم پا شدم آب سردی به صورتم زدم اما اون خواب از یادم نمی رفت. شال و کلاه کردم و از خونه بیرون زدم نمی دونستم کجا دارم می رم. ساعتم رو نگاه کردم 10:30 شب بود.هوا سرد بود و تاریک .از کوچمون گذشتم و وارد یه خیابون تنگو تاریک شدم هیچکی اونجا پر نمی زد نمی خواستم واردش شم اما یه صدا هایی من رو کنجکاو کرد که برم.خیابون یه شیب کمی به سمت بالا داشت.یه مقدار که جلو رفتم ته خیابون یه نوری می درخشید خیلی برام جالب بود احساس کردم اولین بار این نوع نور رو می بینم او نور من رو به سمت خودش کشوند.توی این خیابون کوچه هایی هم بود. داشتم به سمت نوره می رفتم یهو کسی صدام کرد.هی آقا کجا میرید؟من اول ترسیدم اما دقت که کردم یه مرد چاق رو توی تاریکی دیدم که رو کارتون نبش یک کوچه خوابیده بود.من گفتم دارم می رم سمت اون نوره گفت با با خودت رو خسته نکن اونجا چیزی نیست از کوچه ی پنجم برو تو یه کم که رفتم  وارد کوچه شدم تاریک بود ته کوچه نوری سوسو می کرد وسط کوچه که رسیدم با خودم گفتم من اینجا چیکار می کنم چرا حرف اون مردو گوش کردم اصلا هدفم چیه ؟ دیگه انگار مجبور بودم . به سمت نوره که می رفتم یهو نوره چشمک زدو خاموش شد همه جا تاریک شد ترسیدم و برگشتم انگار یه کسی پشت سرم بود قدمامو تند کردم و از کوچه بیرون زدم قلبم داشت تالاپ تولوپ می کرد دوباره مجبور شدم به سمت همون نور ی که ته خیابون بود برم همینطور که می رفتم دو نفر رو دیدم بازم همون سوال مرد قبلی رو پرسیدن منم همون جواب قبلی رو دادم یکیشون گفت برو سمت نور اما یکی دیگه گفت نه از همین کوچه بغلی برو تو دیگه حرف دومی رو گوش نکردم و به سمت نوره به راه اوفتادم هرچی به نوره نزدیک می شدم گرم تر می شد و رفتم و رفتم دیگه به نوره داشتم نزدیک می شدم خیلی گرمم شده بود بعضی از لباس هامو در اوردم کلاه و پلیورم رو. وارد نوره شدم چشامو می زد بهمین خاطر چشامو بستم تو این فکر بودم که این نور به کجا ختم می شه چشامو باز کردم احساس کردم کسی پشت اون نوراس نوره کنار رفت اوه ه ه ... این که مامانم بود. مامان نوره چرا دست توه .مامان :چی می گی .چراغ قوه است اومدم اینجا دنبال چراغ شارژی می گردم مامان چرا گرمه بابا برقا رفتن دیگه .جا خوردم اطرافم رو نگاه کردم .آره رو تختخواب ولو شده بودم و تی شرتم رو هم از گرما در اورده بودم تازه فهمیدم که خواب بودم.     


 
دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386
انتخاب واحد

 ماه رمضون با تموم خوبی هاش اومد.متاسفانه من بخاطر در سفر بودن نتونستم تا دیروز رو روزه بگیرم . و از امروز روزه ام رو شروع کردم . چقدر خدا ما ها رو دوست داره که به خاطر سلامت جسم و روح مون این ماهو برامون گذاشته.وقتی به خاطر مشکلاتی نتونی روزه بگیری فکر می کنی چیزی رو از دست ندادی اما وقتی می گیری اونوخت می فهمی چه روزایی رو از دست دادی.

  امروز روز انتخاب واحدم بود  صبح ساعت 8 رفتم دانشگاه و خیلی راحت تونستم 22 واحد برای این ترمم  بگیرم که تقریبا 45 دقیقه بیشتر طول نکشید. اما بایستی برای یکی از دوستام هم انتخاب واحد کنم که انتخاب واحد اون بعد از ظهر بود و مجبور شدم بمونم . اما انتخاب واحد اون بر خلاف من 2 ساعت طول کشید که تونستم 2:30 بعد از ظهر به خونه برگردم. هوا گرم بود و خیلی هم تشنم بود اما دیگه مجبور بودم تا افطار تحمل کنم به همین خاطر وقتی اومدم خونه سریع خوابیدم تا سر افطار. 

                 


 
جمعه 16 شهریور ماه سال 1386
سلامی دوباره

بالاخره بعد از چند روز تونستیم بلیط پیدا کنیم. و  روز سه شنبه صبح ساعت ۸:۳۰ به سمت تهران حرکت کردیم. و ساعت ۹:۲۵ دقیقه تهران بودیم. و با اصرار برادرم که تهران زندگی می کنه بعد از ظهر همون روز به سمت همدان حرکت کردیم. و الان که این پست رو می نویسم یک ساعتی هست که از همدان به تهران برگشتیم. همینو بگم شهر زیباییه. پست های بعدی در مورد سفر می نویسم.الان سختمه که بنویسم بخاطر اینکه کلید های کامپیوتری که جلومه فارسی نداره و به سختی کلماتو پیدا می کنم. 


 
جمعه 9 شهریور ماه سال 1386
مقام صاحب الزمان

 دیروز به یه سفر یک روزه رفتیم . یه سفر زیارتی بود به مقام صاحب الزمان در یکی از شهر های استان خوزستان(شوشتر) سفر خوبی بود. هوا تقریبا گرم بود. وقتی رسیدیم زیاد شلوغ نبود اما حدود نیم ساعت بعدش حسابی شلوغ شد. خیلی یا تو نماز خونه در حال خوندن نماز بودن خیلی یا هم ضریح رو گرفته بودن و نذر و نیاز می کردن حال و هوای زیبای داشت.من هم دو رکعت نماز خوندم و گوشه ای از نماز خونه نشستم. نمی دونم چرا وقتی توی این جور جا ها می ری یه حس خاصی بهت دست می ده، یه نوع آرامش ، احساس می کنی جای مطمئنی هستی. احساس می کنی صدات بیشتر شنیده می شه و یکی حرفا تو می شنوه.

 

 


 
سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386
عبادت و عشق

چنین آورده اند  که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی - یک فیلسوف ، و در عین حال یک عاشق. مردی به نزد او آمد و پرسید:((راه رسیدن به خدا را نشانم بده.)) رامانوجا پرسید:((هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای ؟))

سوال کننده پرسید:((راجع به چی صحبت می کنی،عشق؟ من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم،چشمم را به رویشان می بندم.))

رامانوجا پرسید:((با این همه کمی فکر کن. به گذشته رجوع کن ، بگرد، جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هر قدر کوچک هم بوده باشد.))

مرد گفت:((من به اینجا امده ام که عبادت یاد بگیرم،نه عشق . یادم بده چگونه دعا کنم. شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی، و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی . به اینجا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم، نه به سمت امور دنیوی.))

گویند رامانوجا به او جواب داده....چقدر غمگین هم شد،و به مرد گفت:(( پس من نمی توانم به تو کمک کنم.اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن  وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. بنابراین، اول به زندگی برگرد و عاشق شو ، و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی ، آن وقت نزد من بیا - چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است.عبادت عشقی است که به سادگی داده نمی شود،فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی .برای عشق نیاز به تلاش نیست ،عشق مهیا است، عشق در جوشش و جریان است. و تو آن را پس می زنی.))

*****************

عشق تنها عاشق جنس مخالف(همسر،...) بودن نیست می تونه عشق به خدا ،به پدر و مادر و به خودش باشه.


 
شنبه 3 شهریور ماه سال 1386
آرزو

یه مدت پیش اس ام اس زیر رسید دستم:

آرزو هاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه. خدا یادش نمی ره، ولی تو یادت میره چیزی که امروز داری ،آرزوی دیروزت بود.

واقعا این عین حقیقته. گاهی وقتا آرزو هایی داریم که شب و روز دعا می کنیم به این در و اون در می زنیم که به آرزو مون برسیم و همین که بهش رسیدیم انگار نه انگار، همه چی رو فراموش می کنیم و همون آرزو برامون عادی می شه و انگار اون اصلا آرزو مون نبوده و یه چیز روز مره بوده که برامون اتفاق افتاده.

آدمی دچار یه نوع نقص نسبییه. خاطرات ، آرزو هاشو در طولانی مدت فراموش می کنه ،هر چند ممکنه توی نا خوداگا هش بمونه.


 
پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386
عشق پیری

توی سفری که رفته بودیم گفتیم یه سری هم به یکی از روستا های شهرکرد بزنیم. روستای زیبایی بود تموم این روستا پر شده بود از باغ های زیبا که اغلب درختان میوه مثل زرد آلو ، سیب ، گلابی و گردو و ... داشت که حتی درختان گردوی ۲۰۰، ۳۰۰ ساله هم داشت. هوای روز، بسیار خنک و مطبوع بود اما شبهای بسیار سردی داشت .دمای هوا شبا حدود ۴ ، ۵ درجه بود. این روستا دقیقا در دامنه ی کوه بلندی بنام کوه ملی(میلی) قرار داره و مردمش با وجود هوای سرد بسیار خونگرم هستند. 

 خیلی یا توی این روستا شروع به ساختن ویلا های تابستونی کردن اونجا زمستونا بسیار سرد و یکی از نقاط برف گیر کشوره. یکی از کسایی که اونجا در حال ساخت خونه بود یه پیرمرد ۷۶ ساله بود. به خاطر مطبوع بودن هوا من صبحا ۴:۳۰،۵ بیدار می شدم و این پیر مرد همون ساعت بیدار می شود و شروع به کار کردن روی ساختمونش می کرد. من تعجب می کردم که چرا الان کارشو شروع می کنه کسی که این سنو داره ! 

از کسایی که ساکن اونجا بودن پرسیدم گفتن: بابا این عاشق شده ، عاشق یه زن ۲۸ شده که شوهرش چند سالی یه مرده. اون دختره زیاد مایل نیست. حتی کارش به جایی رسید که برادر های اون دختره چندین بار پیر مرد رو زدن. بچه های پیر مرد چندین بار اومدن و اونو بردن شهر اما یه روز بعدش دوباره خودش اومده و میگه من عاشقشم !!!

میگن دختره تا حدودی راضی شده و شرطش تموم شدن ساختمونه است. 

                           عشق پیری چو بجنبد        سر به رسوایی کشد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 5061


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها